قرآن / داستان قرآنی

به چاه انداختن حضرت یوسف (ع)

برادران یوسف وقتی می خواستند یوسف را به چاه بیفکنندیوسف لبخندی زد. یهودا پرسید: چرا می خندیدی؟ اینجا که جای خنده نیست

برادران یوسف وقتی می خواستند یوسف را به چاه بیفکنند یوسف لبخندی زد. یهودا پرسید: چرا می خندیدی؟ اینجا که جای خنده نیست یوسف گفت: روزی در فکر بودم چگونه کسی می تواند به من اظهار دشمنی کند با اینکه برادران نیرومندی دارم اینک خداوند همین برادران را بر من مسلط کرد تا بدانم که " نباید به هیچ بنده ای تکیه کرد" الحمدُ لله الَذی اَرجو غَیرهُ وَ لَو رَجوتُ غَیرهُ لا اخلفَ رَجائی سپاس خدای را که به غیر او امید نبندم، که اگر به جز او امید می بستم ناامید می نمود( دعای ابو حمزه ثمالی).

این مطلب ۴۵۹ بار خوانده شده