شهید ابراهیم هادی می خواست گمنام باشد

پنج سال پس از پایان جنگ کار تفحص در کانال کمیل آغاز شد. پیکرهای شهدا یکی پس از دیگری پیدا شدند اما از ابراهیم خبری نبود. مدتی بعد یکی از رفقای ابراهیم برای بازدید به فکه آمد.ایشان گفتند زیاد دنبال ابراهیم نگردید. او می خواسته گمنام باشد.

 

 

 

 

پایگاه فرهنگی رسانه ای بشیر : سعید قاسمی و راوی دوم خواهر شهید می گویند: سال ۱۳۶۹ آزادگان به میهن بازگشتند. بعضی ها منتظر بازگشت ابراهیم بودند ولی امید همه بچه ها ناامید شد. با چند تا از فرماندهان و دلسوختگان جنگ صحبت کردیم و قرار شد برای تفحص به منطقه فکه برویم. پس از جستجو، پیکرهای سیصد شهید پیدا شد. عشق به شهدای مظلوم فکه، باعث شد که در حین سخت بودن کار و موانع بسیار، کار در فکه را گسترش دهند.

پنج سال پس از پایان جنگ کار تفحص در کانال کمیل آغاز شد. پیکرهای شهدا یکی پس از دیگری پیدا شدند اما از ابراهیم خبری نبود. مدتی بعد یکی از رفقای ابراهیم برای بازدید به فکه آمد.ایشان گفتند زیاد دنبال ابراهیم نگردید. او می خواسته گمنام باشد. بعید است پیدایش کنید. ابراهیم در فکه مانده تا خورشیدی برای راهیان نور باشد.

اخر دهه هفتاد، بار دیگر جستجو در منطقه فکه شروع شد. باز هم پیکرهای شهدا از کانال پیدا شد، اما تقریبا اکثر آنها گمنام بودند. پیکر شهدای گمنام به ستاد تفحص رفت. قرار شد در ایام فاطمیه و پس از یک تشییع باشکوه هر پنج شهید در یک نقطه از خاک ایران به خاک بسپارند. شبی که قرار بود پیکر شهدای گمنام در تهران تشییع شود ابراهیم را در خواب دیدم. با موتور جلوی درب خانه ایستاد. با شور و حال خاصی گفت: ما هم برگشتیم! و شروع کرد به دست تکان دادن.

بار دیگر در خواب مراسم تشییع شهدا دیدم. تابوت یکی از شهدا از روی کامیون تکان خورد و ابراهیم از آن بیرون آمد. با همان چهره جذاب و همیشگی‌ به ما لبخند می زد! فردا تشییع باشکوهی برگزار شد. بعد هم شهدا برای تدفین به شهرهای مختلف فرستادند. من فکر می کنم ابراهیم با خیل شهدای گمنام، در روز شهادت حضرت صدیقه طاهره سلام الله علیها بازگشت تا غبار غفلت را از چهره های ما پاک کند. برای همین بر مزار هر شهید گمنام که می روم به یاد ابراهیم و ابراهیم های این ملت فاتحه ای می خوانم.

بعد از پایان مبادله اسرا که مشخص شد ابراهیم اسیر نشده است و شهید شده است. مادر ما شروع کرد به یخ خوردن و برفک خوردن یخچال ، ما فکر کردیم قند مادرمان رفته بالا، به همین دلیل مادر را بردیم دکتر، دکتر گفتند مادرتون هیچ ناراحتی ندارند.

بعد از من پرسیدند آیا مادرتون مشکلی دارد؟ گفتم یکی از پسراش در حدود دو سه ماهی هست مفقود شده اند. دکتر گفت این یخ و برفک یخچال که می خورد ، جگرش دارد می سوزد. دکتر گفته بود که مادرتون ممکنه قلبشون از داخل منفجر شود. تا اینکه یه روز مادر گفت مرا ببرید بیمارستان که در بیمارستان قلبشون منفجر شد و خون از بینی مادر زد بیرون.

کتاب سلام بر ابراهیم – ص ۲۲۲

زندگی‌نامه و خاطرات پهلوان بی‌مزار شهید ابراهیم هادی

این مطلب ۳۲ بار خوانده شده